چه حرف ها زده شد پشت زخم های تنم ...
به جز پزشک معالج ... عیادتی که نبود ...
میان ذکر تو بودم ... که باز خوابم برد ...
و صبح آمد و با آن اجابتی که نبود ...
من عقربی شده ام در میان آتش دوست ...
و آه می کشم از این رضایتی که نبود ...
میان کوچه ی فکر و خیال پرسه زدم ...
به پشت هر قدمم جز حماقتی که نبود ...
درست نقطه ی جان را اجل نشانه گرفت ...
و شهر همهمه شد با جنایتی که نبود ...
و حیف چشم پلنگم به ماه ِ تو نرسید ...
شکایت از چه کنم؟از لیاقتی که نبود ...
+
دلم میخواست کسی باشد
که مرا بلد باشد
بلد بودن مهمتر از عاشق بودن
یا حتی دوست داشتن است
کسی که تو را بلد باشد
با تمام پستی بلندیهایت کنار میآید
میداند کی سکوت کند
کی دزدکی نگاهت کند
کی سرت داد بزند
و کی در اوج عصبانیت
محکم در آغوشت بگیرد!
کاش کسی باشد
که مرا بلد باشد…